تبليغاتX
OnLy ToDay NaRI

OnLy ToDay NaRI
فقط امروز...

شايد به اين حالته من ميگن پوچي شايد به قوله آقا داماد پسر خاله ي شيخمون بهش ميگن سردي بدن ولي به نظرم يه نوعه درگيري با خود محسوب ميشه!

ماجرا سر اينكه يه خاستگار ديگه و يه نه گفتن راسخ از من ! ولي ايندفعه نه گفتنم شر شد برام ! البته فك ميكنم مسئله طبيعيه....

امروز صبح كه با مادر جان رفتيم لباس گرفتن برا عروسي فردا ، وسط پروف لباس تو اتاق پروف بودم كه ديدم مادر داره صحبت ميكنه با گوشي و ديدم داره ميگه نرگس قبول نميكنه منم كه ريلكس گفتم مادر بگو نه تموم و خلاصه..

راستي امروز يه تجربه كسب كردم تو لباس گرفتن اينكه ايندفعه خواستم لباس بگيرم لخت برم كه سر پروف لباس از اين استوري به اون استوري هي فش خودمو يه ملت ندم والا بيش از 7 8 جا رفتيم برا لباس پروف آخر هم سر يه كتو شلوار گير كرديم از اونجايي كه من به چيز خوردن افتاده بودم، فكر پروفو از كلم به در كردم كه اينم آخر فروشنده گفت برين پروف كنين حتما تو خودش گفته چيز خلا وايسادن لباس و تحليل ميكنن...آخرم به علت اينكه فردا داريم ميريم عروسي آخوندا تصميم به خريد يه كت شلوار شد كه زياد باز نباشه يعني اصلا باز نباشه...

خلاصه امروز بعد خريد بحث شد سر اين آقاي خاستگار البته سريع با مادر جون قيچيش كرديم و رفتيم امام زاده جعفر فك كنم كه من برا اولين بار بود ميرفتم يه نمازي زديم،آقا هم اتفاقا با شيريني ازمون پذيرايي كرد فقط من حواسم نبود گفتم رو به زري دمت گرم مادر هم يه چپ چپي مارو بردنداز كرد، شد مثل اون خانمه سر ورودي امام زاده كه نميدونم بچش چي گفته بود  كه مادرش گفت بي ادب حرف زشت نزن بيشئور اي جان اينجور ادب ياد بچه ميداد...

اولين كسي كه كت شلوارمو پسند كردن محمد كوچولوي آبجي بود كه وقتي ديد برام دست زد علي هم گفت از همه بهتر اين دوتا نفله هم به خاطر پوشيدگيش پسندشون بود والا محمد به آستين مانتوي من گير ميده كه چرا كوتاست جقل بچه ي 7ساله !

اين وسط خانم بزرگ  زنگ بزنه بعد شب پسر خاله بياد نصيحت كنه بعد خانم بزرگ  بياد بگه دختر بيا بريم ببينيمشون  شايد خوشت بياد و كلي نصيحت حتي از طرف زهره خواهر عروس خانم فردامونم ما نصيحت شنيديم..

خالمم كه كلا تيريپ بداخلاقي كه چرا قبول نميكني و...

پسرخاله كه فكر كرده من با كسي ام گفت دوستت كيه بگو ته توشو در آرم يا برم باهاش صحبت كنم !! خيلي خرم اون لحظه فكر ش جون افتادم آره؟!

ديگه امشبم از صحبتاي بابا فكر كردم تموم شده قضيه ولي ديدم نه خانم بزرگ هنوز گيره،نجمه زن عموشون ميگفتن نرگس زودشه گفتم بازم به شما !

خلاصه خودمم موندم چي بگم ؟ به كي بگم؟ ميترسم !!! برام سنگينه پذيرشه يه آدمه جديد ،آشنا شدن باهاش ...

خدا كه هواي بنده هاشو داره درسته ولي خيلي وقته منو فراموش كرده تو اين مورد گير داده به نفرينه بندش كه چند سال پيش برام كرده منم ميگم حالا كه تو ميخواي به حرف اون من تنها بمونم باشه تنها ميمونم !

ميدونم اگه قضيه جدي تر بشه آخر سر يه مسئله بهم ميخوره و اين وسط من تو خودم ميريزم دوست ندارم اون حالتو پس از همين اول نه ،خدا هم خودش ميدونه از كجا آب ميخوره خيلي دلش ميخواد خودش درست كنه برام اون كه اين چيزا براش مسئله اي نيست !...

خلاصه گور باباي همههههههههههههههههههههه من خودمو كوچيك نميكنم همون نه خر هم نميشم كه بعدا شر نشه !


[ جمعه 1390/12/26 ] [ 2:34 ] [ Nari ]
دلم خراب گرفته از چي از كجا خودمم نميدونم يا شايدم نميخوام به رو خودم بيارم ...

خيلي مسخرست بگم فال گرفتم امشب و به خاطر فال پاسور كه 45 درصد برام اومد و اون دومي كه زير 20 بود بيشتر ناراحت شدم گاهي جدا ميزنه به مخم...

بساط داشتيم خونه خاله اينا امشب،رفته بودن خريد براي عروسي باورم نميشه محمد رضا هم داره ميره قاطي مرغ و خروسا...همين جند هفته پيش بود كه جواب + رو براي دايي مجيد گرفتيم و عروسيش بود و حالا نوبته محمد...

امروز ديگه بي اختيار به پسرخاله تو جمع داداش ميگفتم لذت ميبردم وقتي بهش ميگفتم داداش،مامان امروز برگشته گفته داماد يه خواهر داره من و مثلا منظورش بوده واي امروز تصور ميكردم اگه عروسي داداشم ابوالفضل بود بي اختيار گريه ميكردم اونم از خوشحالي كه داره ديگه مستقل ميشه و تشكيل خانواده ميده...

كي ميشه اين بحثاي عروسي هم تموم بشه اين مدت همش عروسي خاستگاري و ....البته وقتي يه نسل ميرن تو كار دمه بختي همينه ديگه يهو همه پشت سر هم..

امروز بابا موقع ناهار صدام كرد باز از اون صداها تو دلم  گفتم روحيه خودمو نميبازم هر چقدر هم بگن ميگم قصدشو ندارم منظورم ازدواجه،خلاصه رفتمو ديدم حدسم درسته..

ميخواستم وسط حرفاي بابا بلند شمو بگم بابا بيخيال ولي هم كنجكاوي هم حسه احترام و اينا مانع شد خلاصه بعد حرفا گفتم بابا فكر كردن نداره جواب مشخصه  نه!

خلاصه عصر هم عمه آخريه اومدنو داشتن با بابا پچ پچ ميكردن تا من ميرفتم بحثشون رو عوض ميكردن منم كه كلا عر عر ...

راستي امروز باز از اون شاهكاراي آشپزيم اومدم جلو زندايي جديد، اومدم برنجرو ديدم هم كم نمكه هم خيلي سفته مثل برنجاي معمولي پخته نشده خلاصه اومدم آب نمك درست كردم ريختم رو برنجه و باز گذاشتم دم بكشه خوب از آب در اومد..اگه يذره از اين خلاقيتا رو براي كار و درسم داشتم اين موقعيتو نداشتم...

سر كيسه برنج باز كردن هم به مادر گفتم يادم ندادن چه جوري باز كنم تو كلاس آشپزي من قبلا وسطشو چاقو ميزدمو يا علي برس فقط به برنج امروز دايي مجيد گفت نااميد شدم ازت و خلاصه خيلي تميز نخو كشيدو كيسه مثل بچه آدم باز كرد برام ...

دلم يه جوريه چيزاي بيخود ميخواد دوست دارم يه باتوم بردارم بكوبونم رويه احساسته پوچو مزخرفم...

بيخيال فقط  زندگي همينه بالا پاييني زياد داره...

[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 0:51 ] [ Nari ]
ديشب تا ساعت 3 داشتم رمان بعد او رو ميخوندم داستان سر يه دختر محبوبست كه نازك نارنجي و مهربون. ايناست در همسايگي علاقه مند ميشه به پسر همسايه البته خيلي محجوب اينا بودن بعد تهش برادر مياد خاستگاريشو ملت قبول ميكنن اونم زايع ميشه كه چرا دل بسته بوده به داداشه . خلاصه با بي ميلي جواب + ميده به خاستگاريه داداشه و ......

داستني بود كه آبجي گفت بخونم و منم به سفارشه اون شروع كردم به خوندن..

دوشنبه كه كلاس زبان داشتيم استاد زبانمون هم بر حسب تصادف تو گفته هاش اشاره اي كرد به زندگيش..

داستان زندگي اونم شبيه يه رمان  بود از اون مدلا كه شوهرشو دوست نداره و باهاش حالته همخونه ايه و به زور تحملش ميكرده ولي شوهر تا ميتونه بهش محبت ميكنه...

استادمون ميگفت من عاشق درس خوندن بودم و پايين ترين نمرم 19.75 بود، سال سوم دبيرستان براي دومين بار خانواده ي خالش از شهرستان به خاستگاريش ميان و خانواده هاي محترمه شديدا با اين وصلت موافق بودن و مامانه بهش ميگه نادره الا و بلا بايد همسر اين آقاهه بشي...

نادره ي ما هم با ميلي با اينكه همه چيزو كتاب ميديده و درس، قبول ميكنه و تابستان مراسم عروسي و مهاجرت از شهرش به يه استان ديگه....

نادره ي داستان ما چون همه ي زندگيشو رو كتاب خوندنو درس خوندن ميديد فكر ميكرد خونه ي شوهرش هم مثل خونه ي خودشون فقط درس بايد بخونه و تنها تفاوتش تو آشپزي كردنشه كه به عهده ي خودش افتاده..

يه روز خاله ي نادره كه مادر شوهر نادره هم به حساب مي اومده بعد 10 روز ميره ديدنه نادره و ميبينه نادره يه عالمه لباس چرك نگه داشته و دستشم نزده ميگه خاله اينارونميخواي بشوري البته با عطوفتو مهربوني آخه خاله داستان ما بر عكس مادر شوهراي ديگه خيلي مهربون و خانواده دار بوده خلاصه نادره با تعجب ميگه مگه لباسم بايد بشورم و با كمال تعجب با يه صورت وا رفته خاله هرو نگاه ميكنه و ميگه خاله من كه بلد نيستم ماشين لباس شويي روشن كنم و خلاصه خاله با صبرو حوصله به نادره ي داستان ما ياد ميده كه چه جوري ماشين لباسشويي رو روشن كنه و درس زندگي ميدهو تازه نادره يادش مياد كه اينجا تا خونه ي مامان اينا خيلي فرق داره و مسئوليتش سنگين تر از قبله...

نادره بعد اينكه سوم دبيرساتو تموم كرد ميخواست براي ادامه درسش براي كنكور امتحان بده و  بخونه ولي از تصميمي كه ميگيره با احدي صحبت نميكنه...

يه روز خاله ي داستانه ما زنگ نادره ميزنه و ميگه نادره خاله من رفتم اسمتو برا كلاس خياطي نوشتم بري حوصلت سر نره نادره كه از شنيدنه اين حرف يكه ميخوره و از تصميم خالش متعجب برميگرده ميگه خاله نه من ميخوام درس بخونم برا كنكور خاله ي نادره هم كه زني مهربونو دوست داشتني بود نادره رو كلي تشويق ميكنه كه حتما براي درسش اقدام كنه و حتما تمام تلاشش رو بكنه....

نادره بعد از اون تماس تصميم راسخ ميگيره و كلي برنامه ريزي درسي ميكنه براي آماده شدن امتحان كنكور...

متاسفانه تو اون مدت نادره با اين اوصاف هيچ علاقه مند به شوهرش نشده بود و هنوز نميتونست وجودش رو تحمل كنه و حتي همه از رفتار سرد نادره با خبر بودن ولي كسي به رويه مبارك نمي آورد و شايد تو دلشون ميگفتن نادره بعد يه مدت عوض ميشه ولي نميدونستن كه اين مدت 2سال طول ميكشه و بيچاره دله اين شوهر...

البته استاد زياد وارد جزئيات نشد ولي از شواهد مشخص بود كه چه خبر بوده... اين داستان ادامه داره بقيشو بعدا ميگم هنوز صبحونه نخوردم پس فعلا ...

[ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 11:34 ] [ Nari ]

داشتم کتاب همسایه ی من رو میخوندم بد نبود حدااقل ارزش خوندن داشت البته بین این و نقاب عشق من نقاب عشق رو انتخاب میکنم که خیلی بار تجربی داشت...

یه چیز رو تو هر دوکتاب میشه به وضوح فهمید این که به این جماعت ازگل پسر رو بدی از چاه می افتی تو چاله ...

چیزی که فهمیدم این بود دختر غرورش،غرور مثل پرده ی بکارت میمونه اگه از بین بره ارزش یه دختر میاد پایین ! شاید تشبیه نابه جایی بود ولی همینه دیگه ...!

سخته حرف زدن ازش ، گاهی احساس مثل خره می افته به جونه آدم و نگه داشتن حرف تو دل مثل یه بار سنگین تو قلب میمونه سخته ولی کاریش نمیشه کرد،مثل خیلی چیزای دیگه  باید صبر کرد تا جوابشو بگیری...

تنها چیز با ارزشی که تو این دو کتاب فهمیدم اینکه موفقیت داشتن اعتماد به نفس احترام به خودت و ارزش قایل شدن برای خودت خیلی مهمه اگه بهشون اعتنا نکنی کم کم خرد میشی...

البته تجربه های دیگه مثل اینکه برطرف کردن نیاز شوهر تو زندگی زناشویی چقدر مهمه البته میدونستم ولی اینجا بر تاییدش اظافه شد و این هر مردی هرچقدر هم خیلی ادعای تمدن کنه ولی زن زندگی رو دوست داره و نیاز داره به آرامش خونه،باید تامین کرد والا شوهر پر!

اینکه باید همیشه رو بازی کرد،رو بازی نکنی صادق نباشی تهش خودت کنفی اونوقته جمع کردنش خیلی سخته ! این قسمت شاید جا جبران نداشته باشه !

اینکه تو هر شرایطی قوی باش خودتو نباز با اعتماد به نفس سینه سپر کن نباید گذاشت مشکلات هر چقدر بزرگ از پا درد بیاره اینجور بگم تو اوج سختی چند تا بزن به شونت به خودت بگو من میتونم از پسش بر بیام از پا درم نمیاره....

و اینکه نباید برای بدست اوردن چیزی ارزشتو بیاری پایین و.....

خلاصه که مخم تو این دوروز درگیر بود البته کمتر به چیزای دیگه فکر میکردم

بازم یه حسه عجیب که دیشب بهش خاتمه دادم و نمیخوام دیگه بهش فک کنم ش جون دیشب اعتراف کرد که من و امتحان میکرده و من میدونستم ولی بازم شکست خوردم تو امتحانم...

دیشب دیگه نخواستم بیشتر از این بارمو سنگین کنم اونم بدون دلیل به قوله خودش این حرکنم ماله دهاتی های ۴۰ سال پیشه ولی اون خله نمیفهمه هزمش براش سنگینه دیگه

نمیفهمه که وجودش چقدر آرومم میکنه اینکه از خیره شدن بهش خسته نمیشم از اینکه....!!

ولی خوب از این حسا خوشم نمیاد باید زد تو سرشونو گفت غلطاااااااا برای همین تمومش کردم دیگه هم کار به کارش ندارم اونم میدونم نداره با اینکه با اعتماد به نفس کامل میگفت بازم همو میبینیم دله خجسته ای داره نه من نه

با یه جملش خیلی حال کردم گفت ایشاال... همیشه گاو بمونی ، بهش گفتم گاو بودن هنر میخواد...

بیخیال اونم یه تجربه بود که تموم شد دیگه هم بهش فک نمیکنم شاید کوهی از آرامششو از دست دادم ولی من بالاترش رو دارم خدااا رو 

[ جمعه 1390/10/30 ] [ 22:16 ] [ Nari ]
درست من ۳ساعت دیگه امتحان دارم ودیشب هم از دسته این ش جون نتونستم بخونم....

خوب شد اومد خدایی خیلی حالم بد بود حال و روحیمووو عوض میکنه....

خلاصه که نذاشت بخوندم منم از الان میرم سراغه دوره و تقلب نوشتن فک کنم تقلبیام یه جزو بشه برا خودش

۴تا ختم قران نذر کردم بخونم برا پاس شدنه درسام که از امروز شروع میکنم به خوندن

پیش به سوی تقلب نوشتن و مثلا دوره کردن...

بعدها نوشت:

حتی حوصله ی تقلب نوشتن هم نداشتم اینقدر درگیر فکر ا.ر بودم که سرم درد گرفت خداروشکر امتحان آسون بود ولی نمیدونم چه جوری دادم با این حال  وقتی بیرون اومدم به شوهر جون یا یه قوله خانم نصیری ش جون اس دادم که اگه نمره نیارم کشتمت اون در کمال تعجب و شگفتی من  عذر خواهی کرد...!

نگاه تروخدا شدم مثل این دخترایی که دنباله شوهرن،با این که اصلا به هم چین چیزی فک نمیکنم همینه حتی خاله محدثه که  در شرفه ازدواج تعجب میکنم که چقدر راحت داره این کارو میکنه،برای من خیلی عجیبه!!

حسه امروز خال محدثه رو وقتی از مهدی حرف میزد رو کامل درک میکردم میگفت وقتی کنارشم یه آرامشه خاصی دارم و منم وقتی با ش جونم.

باورم نمیشه چقدر زود باهاش صمیمی شدم چقدر زود...!

نمیدونم چرا اینقدر در کنارش آرومم اونروز اینقدر حالم بد بودو عصبی که باورم نمیشد ش جون به این راحتی و فقط با بودنش آرومم کنه این دفعه ی دومی بود که منو اینجوری از ناراحتی عصبی فراری میداد

از بعد اون شب و اسی که بابته ام بودم باهاش برخوردی نداشتم و نمیخوامم داشته باشم میخوام تمومش کنم از خودم میترسم به خودم اعتماد ندارم...

تمومش میکنم کاری که از مهر باید میکردم !

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 10:42 ] [ Nari ]
دلم یه دنیا باز گرفته...

این روزا تو روزای امتحان اینقدر دلم گرفته اینقدر تو خودمم که خودمم نمیدونم چرا اینجوری ام...

فردا آخرین امتحانمه انگار قرار از یه زندان آزاد بشم ....

این سری حتی باشگاه که رفته بود نتونست روحیمو عوض کنه با اینکه خاله محدثه نرگس و سوسن هم اومده بودنو کلی با با بچه ها جیلیغ ویلیغ کردیم آخه وقتی به بچه ها میگفتم من حال ندارم میگفتن آره از این جیلیغ ویلیغات معلومه !

امروز تولد دادشم علی قربونش برم،اولین امم تولده محمد بود این آخریه هم تولد علیه...

داریوش کلی بالا پایین رفت برا روحیم واقعا که به دوست جون خوبه...

فردا قرار جواب امیرو بدم کلی امروز ترسیده بودم که قرار چه عکس العملی برای جوابم نشون بده به شخصیتش شک دارم امیدوارم که اشتباه کرده باشم.

پسرخاله امروز فهمید که جدی جدی چه امتحانی دارم بچه تیزیه !

دلم برای دایی مجیم تنگ شده امروز خیلی یادش کردم

همه داردن فیلم شیدایی رو میبینن من که سر ته این فیلم تو کتم نرفته !

راستی خاله اینا جواب آزمایشو گرفتن و جواب مثبت بود خودش گفت به کسی نگو منم به پسرخاله گفتم بعد گفتم تو ام به کسی نگو

این پسرخاله ی منم دل خجسته ای داره میگه بهم میان نظر تو چیه ؟ میگم آخه وقتی مهدی میرفت خاستگاری نظر منو نپرسید خاله ام وقتی میخواست جواب بده نظرمو نپرسید تو که نه سر پیازی نه ته پیاز میپرسی ، اصلا یه وضعی....

راستی این پسراا خوب توهم فانتزی میزننا سر شبی حوصلم سر رفته بود یه اس دادم به فرید گفتم دلم تنگ شده برات سریع گفت دل نبندیاا عادت نکنیااا بابا یه دلم تنگ شده بود همین ایشششش

چقدر دارم باز خزرفل میگم بلم دیگه فعلا...

 

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 21:6 ] [ Nari ]
اعصابم بی خودی خرد... فردا صبح امتحان دارم ولی هنوز کلی برای خوندن دارم ولی کو حسش...

بر معماری که ر..م باا اینکه اینقدر خوندم  پسرخاله هم همینطور...

خیلی وقته منتظر اس ام اس ف...م ولی هنوز خبری نیست،وای کاش اس میداد یکخورده حواسم پرت میشد...

این سرماخوردگی لعنتی هم از  پنجشنبه درگیرم باهاش عصاب نزاشته برام

دلم بهانه دار بهانه ی الکی بهانه ی خرکی و اسکول بازی،دلم حتی گریشم نمی آد که خالی شه

فردا از صبح درگیرم ،امتحان باشگاه آموزشگاه.... این اوضاع احوال امروزم....

[ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 23:9 ] [ Nari ]
درباره وبلاگ

سلام...
به کلبه ی کوچیک من خوش اومدین...
اینجا خونه ی کوچولوی من در این دهکده ی جهانیه...
امکانات وب